#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_180


درب اتاق را آرام بستم...

عمو به سمتم برگشت و گفت:

- بهتره...

بغض کردم...سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم و به سمت آشپزخانه رفتم و چای ساز را روشن کردم...

با صدایی گرفته از همان جا پرسیدم:

- عمو یه چای می خوری دیگه؟

مهربان گفت:

-اگه باشه بدم نمیاد...

چای که آماده شد من هم کمی آرام شده بودم...

تمرین می کردم برای قوی شدن... من قول داده بودم بارانای گذشته نباشم...

استکان را که از توی سینی برداشت، نگاهش را بالا کشید و به چشمانم دوخت:

- می دونم خیلی داغونی... یادته چه قدر گفتم این کار اسمش فداکاریه؟

معترض جواب دادم:

-عمو... من نمی خوام فداکاری کنم... من دوسش دارم... جونم به جونش بنده... چرا هیچکی اینو نمی خواد قبول کنه... به خدا من نمی خوام فداکاری کنم...

-پس این صورت و نگاه داغون؟

-دارم میمیرم وقتی کسری این طوری بهم می ریزه...

چهره درهم کشید و گفت:

-باید راضیش کنیم بره پیش یه روانپزشک... این توهمات هرچی بیشتر بشه کسری بیشتر بهم می ریزه...

-باید برای پاهاش یه فکری کنیم... عمو اگه بتونه راه بره شاید بهتر بشه...

متفکرانه نگاهم کرد و گفت:

-فعلا حرفشو نزن... اون داره با این کار خودشو مجازات می کنه... خوشی رو به خودش حروم کرده... منم اون روزا خیلی بهم ریخته بودم... از دست دادن ساره برام خیلی سنگین بود... داغون شده بودم... اما خب بالاخره تونستم باهاش کنار بیام... اما کسری بیشتر از حد انتظار خودش رو مسئول می دونه... نمی خواد مرگ ساره رو قبول کنه... اگه امید به موندن تو نبود یه بلایی سر خودش می آورد...

آهی عمیق از سینه کشید و گفت:

-خدا رو شکر که هستید... اون روزا خیلی سخت گذشت...

دوباره پرسیدم:

- عمو، کسری بازم می تونه روی پاهاش بایسته؟

لبخندی تلخ زد و جواب داد:

-از کسری معلول تراش دارن خرج خونه میدن... تو المپیک ورزشی مقام میارن... اما کسری بیشتر از پاهاش خودشو درگیر عذاب وجدان کرده... باید کمکش کنیم... باید راضیش کنی ببریمش دکتر...

romangram.com | @romangram_com