#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_179


بوسه ای نرم به پیشانی اش زدم و با خود عهد بستم چشمه ی این اشکها را بخشکانم...

خواستم از کنار تخت بلند شوم که مچ دستم میان انگشتان قوی و محکمش اسیر شد...

نگاهم به سمتش چرخید... چشمانش خمار و خواستنی بود این مایه ی آرامش من...

زمزمه کرد:

- ببخش ...

نگاهم در نگاهش قفل شد و او بی رمق گفت:

- تو که تنهام نمی ذاری...

نفسم رفت... بغضی که سعی کرده بودم نشکند... اشکی که نمی خواستم بریزد همه به یکباره سر باز کردند...

خودم را به آغوشش پرت کردم و هق زدم و آن میان بریده بریده نالیدم:

- دوستت ...دارم... خیلی... دوست دارم...

کسری نرم نوازشم می کرد ... سرم روی سینه اش بود...

با لحنی که بی حالی در آن مشهود بود زمزمه کرد:

- بارانا سیل منو برد...

بی اختیار خندیدم و همان طور که دست بر صورتم می کشیدم و سر از سینه اش برمی داشتم، گفتم:

- همین الان قول داده بودم دیگه گریه نکنما... اما مثل این که چشمه ی این اشکا خشک شدنی نیست...

با نوک انگشتانش قطره اشکی را که تازه جوشیده بود، پاک کرد و گفت:

-می دونم دلتو شکستم.. دیوونه شدم به خدا... نباید قبول می کردم وارد این زندگی بشی، اما منم نتونستم از عشقت بگذرم...

انگشت اشاره ام را بر لبش گذاشتم و گفت:

- هیچی نگو... من خودم می خوام که باشم... این جا نزدیکت... ما می تونیم کسری... باشه؟

پلک هایش برهم افتاد و با بی حالی جواب داد :

- خیلی... دوستت دارم...

و آرام پلک بست...

لبخند بر لبانم ... قلبم... وجودم نشست.

بوسه ای نرم بر پشت دستش زدم و از جا برخاستم...

عمو ساعتی بود که بیرون از اتاق منتظرم بود ، اما دل کندن از کسری کاری سخت بود به خصوص بعد از آن حال و روز که دل هر بیننده ای را کباب می کرد ، چه برسد به من که دیوانه اش بودم...

ملافه را روی بدنش مرتب کردم و به آرامی از اتاق بیرون رفتم...

عمو متفکر به نقطه ای خیره شده بود...

romangram.com | @romangram_com