#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_178
بارانا با دستی لرزان سرنگ را به سمت عمو گرفت...
پشت به من کرد ،شانه هایش می لرزید...
طاقتم تمام شد... داد زدم...
– برو بیرون... چی از جونم می خوای... چرا دست از سرم بر نمی داری لعنتی... همه تون برید به جهنم...
سوزشی را در دستم احساس کردم...
عمو بود غافلگیرم کرد...
آرام شدم...انگار پا به دنیایی از آرامش می گذاشتم..."
******************
(بارانا)
"انگشتانم را میان موهای لخت و خوش فرمش لغزاندم و آرام زمزمه کردم:
- من هیچ وقت ازت دور نمی شم... حتی اگه تو بخوایی...
چشمانش بسته بود... بعد از داروی آرام بخشی که عمو به او تزریق کرد آرام گرفت...
می دانستم مدت هاست که تحت فشار است...
بیشتر از او من عذاب وجدان داشتم ...
اما دیگر به خودم قول داده بودم هر جور شده او را به زندگی برگردانم...
از دست دادن ساره برایم کافی بود.. کسری باید برمی گشت... باید مثل گذشته می شد...
گاهی اوقات دلم می خواست گوشه ای بنشینم و زانوی غم بغل گیرم و به حال خودم اشک بریزم...روزها در همان حال بمانم و از اتاق خارج نشوم...
عزلت نشینی در این روزها شاید می توانست مرهمی برای تسکین دردهایم باشد...
اما دیدن کسری در آن حال و روز ،مانع از هر گونه افسردگی و نا امیدی می شد...
او برای رهایی از این برزخ به من احتیاج داشت ... باید کمکش می کردم تا دوباره روی پاهایش بایستد...
اما قبل از این کارها باید او را از این افکار مالیخولیایی که عجیب این روزها گرفتارش شده بود می رهانیدم...
ساره مهربان تر از این حرف ها بود که بخواهد با روحش او را بیازارد...
کسری عذاب وجدان داشت...
و این خودش بود که باعث آزار خود می شد...
و من سهم عظیمی در این مصیبت داشتم و حالا وقت جبران بود...
بغض سنگینی در گلویم بالا و پایین می شد ، دیدن کسری در آن حال و روز مرا سخت آزار می داد... اما من به خودم قول دادم که محکم باشم..
چه قدر سعی می کردم این اشک های لعنتی نبارند، اما نمی شد... به خدا که دست خودم نبود...
romangram.com | @romangram_com