#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_177
دستم را محکم میان دستان گرمش گرفت و گفت:
- کسری تو رو خدا دیگه بهش فکر نکن... به خدا ساره ما رو بخشیده... ساره خیلی مهربون بود...
محکم دستم را از میان دستانش بیرون کشیدم و نعره زدم...
-نه ولم نمی کنه... شب و روز با منه... برای چی اومدی... برای چی بازم منو دیوونه کردی... برو گمشو بیرون...
قاب عکس عروسی مان نزدیکترین چیزی بود که در دسترسم بود... دست انداختم و آن را برداشتم و محکم به زمین کوبیدم...
-من دیوونه م می دونی... چرا برگشتی...
قطرات اشک از گونه هایش پایین می چکیدند..
باز دیوانه تر شدم..
-گریه نکن لعنتی... متنفرم از این زندگی... ای خدا...
صدای کوبش در بارانا را از جا بلند کرد...
به سمت در دوید...
دیدم تار شده بود..
بارانا در را با هول و هراس باز کرد...
عمو اسحاق بود... به سمتم دوید...
ساره هنوز آن گوشه ایستاده بود..
چرا هیچ کس نمی دیدش...
موهایم را به چنگ گرفتم...
عمو محکم مرا به آغوش کشید و داد زد:
- دختر آمپولش رو بیار...
نگاهم به سمت ساره رفت... پوزخند بر لبانش بود... داد زدم :
- نخند لعنتی... نخند...
می دانستم ، می خواست دیوانه ام کند...
عمو به عقب برگشت و سمت ساره نگاه کرد...
لحظاتی اطراف را کاوید و متعجب به سمت من برگشت و گفت:
-آروم باش پسر آروم باش... چی کار داری می کنی با خودت؟ کسری منو ببین...
نگاه سرکشم را به او دوختم...
غمگین نگاهم کرد... لب باز کرد تا چیزی بگوید... اما انگار نشد... انگشتانم مشت شد...
romangram.com | @romangram_com