#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_176
کی جز من دنیارو برای داشتنت به هم میزد
کی غیر از خود من.. )
خیابان خلوت بود و همین باعث می شد سرعتم هر لحظه بالاتر رود...
به عقب برگشتم و خواستم بگویم "تو روجون هر کی دوست داری اون جوری گریه نکن"که با جیغ هر دویشان نگاهم به مقابل کشیده شد...
کامیونی از فرعی به اصلی پیچیده بود...
پا روی ترمز گذاشتم ... صدا ها در هم پیچیده بود و من نفهمیدم چه شد...
*************
"لبانم خشک شده بود... یادآوری آن روزها دیوانه ام می کرد...
بارانا به عقب برگشت تا چیزی را از روی کانتر بردارد...
اما به محض دیدنم هینی کشید و قاشق از دستش افتاد...
انگار که حال بدم را متوجه شد و به سمت من دوید ...
عرق سردی بر صورتم نشسته بود...
ساره آن جا ایستاده بود و به ما نگاه می کرد...
صورتش پر خون بود...
مگر من هم مثل آن ها بیهوش نشده بودم پس چرا چهره ی خونین ساره از مقابل چشمانم کنار نمی رفت...
چرا روحش این قدر عذابم می داد...
به خدا که با دیوانگی فاصله ای نداشتم...
بارانا با نوک انگشتانش روی پیشانیم کشید...
لرزی بر اندامم نشست...
-کسری جان چی شده؟ چرا این جوری شدی؟
با لکنت گفتم:
- ساره ...
-ساره چی؟
-من ساره رو می بینم... دیوونه ام کرده...
داد زدم...
–بهش بگو بره ... تو رو جون من بگو دست از سرم برداره...
رنگ از روی بارانا پرید... لبانش به آنی سفید شد...
romangram.com | @romangram_com