#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_175
نوشته ها و عکس ها همچون فیلم از مقابل دیدگانم رژه می رفت...
چهره ی نیمایی که هیچ وقت ندیده بودم به اشکال مختلف جلوی چشمانم قدم رو می رفت...
هق هق های بارانا دیوانه ترم می کرد...
( کی جز من اینجوری دیوونه میشه با بوی عطرت
کی غیر از خود من..
کی با تو، تو پاییز تموم کوچه رو قدم میزد
کی جز من دنیارو برای داشتنت به هم میزد
کی غیر از خود من..)
محکم روی فرمان کوبیدم و گفتم:
- خفه شو... مگه نگفتم پیاده شید...
ساره دست بر شانه ام گذاشت و گفت:
-کسری تو رو خدا آروم باش...
اما مگر می گذاشت صدای گریه های بارانا...
دیوانه تر شدم... نفسم تنگ شده بود...
محکم تر بر فرمان کوبیدم...
فشارم بالا بود...
چرا حرف نمی زد...
چرا چیزی نمی گفت تا آرام شوم... چرا با گریه هایش مرا تا سر حد مرگ دیوانه می کرد...
(هیچکی مثل من عاشقت نبود
هیچکی مثل تو نمیتونه بفهمه چه داغونم)
بی اختیار حرصم را روی پدال گاز خالی کردم...
ماشین داشت پرواز می کرد...
نگاهم از داخل آینه به سمت بارانا رفت...
دیوانه داشت با گریه خودش را می کشت...
دلم می خواست پیاده شوم و تا جایی که می شد کتکش می زدم...
صدای گریه هایش در مغزم هم چون کوبش پتک بود...
(کی با تو تو پاییز تموم کوچه رو قدم میزد
romangram.com | @romangram_com