#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_174
از خودم بیزار بودم...
نگاهم بار دیگر به صورت رنگ و رو پریده بارانا افتاد...
به سمت اتومبیل آمدند...
لبانش رنگ نداشت، این عشق دروغگوی من...
(کی جز تو میتونه یه قلبو اینجور از هم بپاشه
کی میتونه بگو..)
چرا با من این کار را کرده بود...
باید می رفتم و میمردم...
در آن لحظه دلم فقط مردن می خواست...
سوئیچ را چرخاندم...
اتومبیل روشن شد...
نمی خواستم آن جا باشم و ناراحتی و اشک هایش را ببینم...
نمی خواستم بشنوم...
(هیچکی مثل من عاشقت نبود
هیچکی مثل تو نمیتونه بفهمه چه داغونم)
ساره در را باز کرد و به سرعت نشست... بارانا اما هنوز مردد بود...
داد زدم:
- ساره برو پایین...
گوش نکرد...
حالا بارانا هم نشسته بود و در را می بست...
بلندتر داد زدم:
- مگه با شما نیستم برید پایین...
بارانا زیر گریه زد و این دیوانه ترم می کرد...
بی اراده پا روی پدال گاز گذاشتم...
اتومبیل از جا کنده شد...
دیوانه شده بودم... زنجیر پاره کرده بودم...
آرامشی که سعی می کردم داشته باشم از وجودم پر کشیده بود...
romangram.com | @romangram_com