#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_173
من بارانا را هم چون کف دست می شناختم...
دختری که عشقم بود و با تمام وجود می پرستیدمش...
بهناز را می شناختم ... مطمئن بودم روزی ضربه ی بدی به بارانا خواهد زد...
من بارها گفته بودم ... نگفته بودم؟!
وای بارانای ساده دل من... وای ...
چرا باید خودش تجربه می کرد؟... آن هم به این شکل؟
یک کلمه از حرف های نوشته شده بهناز را قبول نداشتم... ناراحتیم بابت چیز دیگری بود...
چرا دروغ... فقط دروغ ها و پنهان کاریش داشت مرا خفه می کرد...
ما به هم اعتماد داشتیم... بارانا اعتمادم را نابود کرده بود...
داشتم دیوانه می شدم...
اگر یک درصد از حرف های بهناز درست بود...
اگر واقعا این عکس ها در دست نیما نامی بود ، چه باید می کردم...
با یاد آوریش هوا کم آوردم...
مشتی محکم بر فرمان کوبیدم و داد زدم:
-چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از پیچ کوچه که پیچیدند نفسم رفت...
هر دو با هم بودند...
تمام تنم چشم شد...
لحظه ای ایستادند...
دست بارانا به سمت ساره رفت...
ترسیده بود... از منه دیوانه ترسیده بود...
داشتم نفس کم می آوردم...
هجوم حرارت را به صورتم حس می کردم...
گر گرفته بودم... ندیده می دانستم گوش هایم سرخ شده اند...
دستم به سمت پاکت روی صندلی کنار دستم رفت...
همان پاکتی که مرا به هم ریخته بود...
همان پاکتی که سند دروغ های عشقم بود...
romangram.com | @romangram_com