#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_172


دستم را گرفت و هر دو از پارک بیرون دویدم...

این موقع صبح کسری شرکت بود...مادر گفته بود می خواهد غافلگیرم کند و خوشحال...

سر کوچه رسیدیم...

اما با دیدن اتومبیل عمو، مقابل خانه هر دو در جایمان خشک شدیم...

××××××××

(کسری)

"دستم را روی چرخ های ویلچر سراندم و به آرامی به سمت آشپزخانه رفتم...

پشتش به من بود و رو به اجاق گاز ایستاده بود...

پیش بند گلدارش را بسته و مشغول آشپزی بود...

چه قدر دلم می خواست الان می توانستم آرام پشتش بایستم و دست دور کمرش قفل کنم...

چانه ام را روی شانه اش بگذارم و بوسه ای بر گردنش، درست همان جایی که خیلی خوشبوست بزنم...

نگاهم به سمت پاهایم رفت...

انگشتانم زیر زانوهایم نشست...

نبود...

پایی که می شد با آن رفت و در آغوشش کشید... نبود!

بی اختیار انگشتانم جمع شد و درد در تک تک نسوجم راه گرفت...

می سوخت ...

درست جایی در نزدیکی قلبم...

کاش زمان به عقب برمی گشت ...

کاش می شد آن روز را از زندگی هر سه یمان محو و نابود کرد..

همان روز نحس و سیاه را!"

*********

آن قدر انگشتانم را دور فرمان فشار داده بودم که بی حس شده بودند...

انگار کسی پنجه هایش را دور گلویم قفل کرده بود و هر لحظه بیشتر بر فشارش می افزود...

هر لحظه که بر من می گذشت ؛مردن تک به تک سلول های بدنم را حس می کردم...

کاش می مردم... کاش...

می دانستم همه چیز دروغ است..

romangram.com | @romangram_com