#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_183


ساره جایی در همان نزدیکی ایستاده بود و با پوزخند نگاهم می کرد...

عصبی پوفی کردم و یکبار محکم پلک هایم را باز و بسته کردم...

چشم باز کردم خدا را شکر نبود...

مطب دکتر فرهمند بودیم... یکی از بهترین روانپزشکان ایران و یکی از دوستان نزدیک عمو...

با صدای عمو به خود آمدم .

- چیه پسر چرا انقدر عصبی هستی؟

دست روی پاهایم گذاشتم و گفتم:

- اومدنم اشتباه بود...

-چی می گی... چرا با خودت و اون طفل معصوم این جوری می کنی؟... یا باید قبول نمی کردی یا حالا که اون دختر رو وارد زندگیت کردی مرد باش و سر قولت بمون...

با انگشت اشاره ام به تخت سینه ام زدم و حرصی گفتم:

-من قول دادم عمو... شماها منو دوره کردید... بارانا با اون اشکاش منو راضی کرد...

دست روی شانه ام گذاشت ...

-یعنی چی؟ من نمی فهمم... اصلا تو مشکلت چیه؟

مردد جواب دادم:

-من ... من نمی خوام خوب بشم..

چشم های عمو ار تعجب گرد شد.. به سختی گفت:

- تو چی گفتی؟

-عمو من نمی خوام... من وقتی این طوری داغونم راحت ترم... آرامشم بیشتره..

ناباورانه نگاهم کرد:

-تو دیوونه شدی پسر نه؟!

-وقتی داغونم ساره کمتر اذیتم می کنه... کمتر میاد سراغم... اما وقتی یه کم به خودم میام مدام کنارمه... اذیتم می کنه...

عمو زمزمه کرد:

- اون ساره نیست... تو توهم زدی پسر...

کلافه چنگی به موهایم زدم و گفتم:

- باور کن عمو دارم روانی می شم... اگه بارانا نبود تا حالا مرده بودم...

-پس به خاطر بارانا هم که شده با دکتر همکاری کن...

***************

romangram.com | @romangram_com