#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_169


می ترسیدم کسری را از دست بدهم... اما نمی دانستم با بی فکری هایم چه بدبختی را برای خود رقم می زنم...

****************

چشم که باز کردم، با هجوم یک باره ی استرس ، چیزی در دلم بالا و پایین شد...

این دل آشوب لعنتی امانم را بریده بود...

به زحمت از جایم برخاستم...

از اتاق خارج شدم و به سمت دستشویی رفتم...

صدای رادیو از آشپزخانه می آمد...

چه قدر مجری خوش صدا سرحال و قبراق بود...

خوش به حالش انگار که هیچ درد و غمی نداشت...

آبی به صورتم زدم و دستی بر موهای درهم و برهم و پخش و پلایم کشیدم...

چشم هایم از دیروز تا به حال درشت تر از حد معمول شده بود ، انگار که هر آن منتظر دیدن صحنه های وحشتناک بود...

مادر صدایم کرد:

- بارانا تلفن؟

از دستشویی بیرون آمدم...

وارد آشپزخانه شدم...

-دیدم بیدار شدی صدات کردم... بیا ساره ست... ببین چی کارت داره...

گوشی را گرفتم و با صدایی گرفته جواب دادم:

- بله؟

- بارانا خوابی هنوز؟

-نه بگو؟

- پاشو آماده شو... دارم میام پایین...

-باشه...

– صبحونه بخور.. می ترسم غش کنی با این حال و روزت...

پشت به مادر کردم و از آشپزخانه بیرون رفتم... بغض داشتم:

- هیچی از گلوم پایین نمی ره...

-نترس... ببین من می خواستم بهت بگم هنوزم دیر نشده... بذار به کسری بگیم... اصلا کسری نه به بهار جون بگیم...

ترس وجودم را پر کرد و گفتم:

romangram.com | @romangram_com