#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_168


نمی دانم ، شاید ما را دیده بود...

مادر به سمت آشپزخانه رفت و گفت:

- نمی دونم والا چی بگم ...ادم سر از کار شما جوونا در نمیاره...

ساره بازویم را گرفت و به سمت اتاق کشید ... با آن که یک سال از من کوچکتر بود اما یک سر و گردن از من درشت تر بود...

با هم وارد اتاق شدیم... به محض بستن در خودم را در آغوشش انداختم و گفتم:

- ساره بدبخت شدم... بهناز بیچاره م کرد...

خواهرانه مرا روی تخت نشاند و گفت:

-بشین این جا... اون پسره کی بود؟

-وای ساره تو از کجا دیدی؟

-نشسته بودم تو تراس... منتظر تو بودم... این دیگه کی بود؟

دلم پر بود باید همه چیز را حداقل به او می گفتم...

لب باز کردم و هر چه در این مدت اتفاق اقتاده بود تعریف کردم...

ساره از ناراحتی سرخ شده بود...

با اتمام حرف هایم گفت:

- چه قدر بهت گفتم با این بهناز نگرد؟ اصلا خود کسری چند بار گوشزد کرد؟

-می گی چی کار کنم؟

-به کسری همه چیزو بگو...

-نمی تونم... تو کسری رو نمی شناسی... اگه بفهمه دیگه منو نمی خواد...

گنگ نگاهم کرد و گفت:

- نمی فهمم چی می گی.

-ببین ساره این جا ایرانه... مرداش با اونوریا فرق دارن... یه چیزی هست به اسم غیرت .. تعصب... اگه کسری بفهمه دیوونه می شه... زندگیم داغون می شه...

متعجب نگاهم کرد و گفت:

- یعنی چی؟... پس می خوای چی کار کنی؟

مستأصل نگاهش کردم و گفتم:

- اول باید بهناز رو ببینم... فردا به بهونه ی خرید بریم پیش بهناز... باید ببینمش ....

-باشه... من کمکت می کنم...

آن شب با همه ی تردید هایم گذشت... شبی که با کابوس نیما خوابیدم...

romangram.com | @romangram_com