#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_167


خودم را زیر تلی از سنگ و چوب احساس می کردم...

درست انگار زلزله ای آمده بود و من زیر خروارها آوار گیر افتاده بودم...

بی حس و حال کنار دیوار سر خوردم و نشستم...

خدایا چه کار باید می کردم؟

کاش زودتر همه چیز را گفته بودم... نمی دانستم چرا احمقانه می ترسیدم...

فقط ذهنم فرمان می داد یک راه فرار هست... اما چه گونه اش را نمی دانستم...

کسری جلوی چشمانم آمد... اگر می فهمید بیچاره می شدم...می دانستم تعصبی تر از این حرف هاست که به راحتی از اشتباهم بگذرد.

وقتی به خودم آمدم نیما رفته بود...

خدایا این چه بلای آسمانی بود که بر سرم نازل شده بود...

باید هر چه زودتر بهناز را می دیدم...

بدبختم کرده بود...

این دیوانه کی عاشق من شده بود که من نفهمیدم؟!

به سمت خانه دویدم...

********

مادر حالم را که دید پرسید:

- بارانا چی شده؟ باز حالت بد شده؟

نمی توانستم جواب دهم... حال بدم قابل توصیف نبود...

دلم می خواست با کسی درد و دل کنم اما این ترس لعنتی اجازه نمی داد...

زنگ در واحد چند بار زده شد...

به سمت در رفت و آن را باز کرد...

ساره با رنگ و رویی پریده وارد شد....

مادر گفت:

- چی شده مادر چرا انقدر هولی؟

دستپاچه گفت :

- نه بهار جون خوبم... از بالا دیدم بارانا اومد زود حاضر شدم بیام پیشش...

سپس لبخندی مصنوعی زد و رو به من گفت:

- بارانا خوبی؟

romangram.com | @romangram_com