#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_166


هنوز دستش محکم روی دهانم بود ...

همان طور که رگ گردش را کلفت می کرد ،ادامه داد:

- چیه؟ فکر کردی اگه قایم بشید من بی خیال می شم... اون دختره ی عوضی به من قول داده بود...

بهناز چه قولی داده بود؟ کم کم احساس نفس تنگی می کردم...

متوجه حال بدم شد و آرام دستش را از روی دهانم برداشت و گامی به عقب رفت...

انگشت اشاره اش را با تهدید چند بار تکان داد و گفت:

- بهش بگو پیچوندن نیما ، تاوانه بدی داره...

و سرش را بالا و پایین کنان ادامه داد:

- حتما بهش بگو...

هنوز دور نشده بود که به حرف آمدم... باید می فهمیدم...

- بهناز چه قولی بهت داده بود؟

پوزخندی زد و به سمتم برگشت:

- چرا از خودش نمی پرسی؟

از نزدیکی دوباره اش به لکنت افتادم:

- اون ... اون که حرفی نمی زنه...

نگاهش رنگ عوض کرد... نگاهی خاص و عاشقانه... نگاهی داغ و ملتهب...

-من می خوامت بارانا ... مدت هاست که می خوامت... اما بهناز گولم زد... نذاشت بیام جلو...

داشتم دیوانه می شدم... ما اصلا هم دیگه را قبلا ندیده بودیم...

نگاه متعجبم باعث شد ادامه دهد:

- چند ماه پیش یه بار تو رو با بهناز دیدم... خیلی خوشگل بودی.. درست مثل یه نقاشی... به خدا من عاشقتم بارانا...

دیوانه شدم و گفتم:

- احمق من نامزد دارم...

جری تر شد و به سویم خیز برداشت:

- خفه شو... می فهمی خفه شو... بهناز گفته که هیچی هنوز رسمی نیست... من اون پسره یه لا قبا رو کنار می زنم... من نمی ذارم ... می فهمی تو مال منی... تا فردا مهلت داری... می دونی من کله خراب تر از این حرفام... می رم پیش اون پسرعموتو می گم که عاشقت شدم... من ازت نمی گذرم...

زبانم بند آمده بود... نمی دانستم چه بگویم... بهناز با زندگی من چه کرده بود؟

اصلا نمی فهمیدم منظور نیما چیست...

خدایا این چه بدبختی بود که بر سرم آوار شد...

romangram.com | @romangram_com