#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_165


- نچ.. دلاراجون همیشه شما رو دکتر صدا می کنن...

لبخندی نمکین زد و با شرمی خاص گفت:

-نمی دونی از دست کارای مامانم چی می کشم... بعضی موقع از دکتر بودن خودم خجالت می کشم...

ریز خندیدم و گفتم:

-آقای دکتر من دیگه دیرم شده ... اجازه می دید؟

-بازم...

-نگید تو رو خدا ... من این جوری راحت ترم...

-باشه هر جور راحتی...

مرا تا بیرون آموزشگاه بدرقه کرد...

چه قدر مهربان بود این پسر...

نگاهی زیر چشمی به اطراف انداختم، از نیما خبری نبود...

با متین خداحافظی کردم و به سمت خیابان رفتم...

سوار تاکسی شدم..

خدا را شکر کردم که نیما رفته بود...

سر کوچه از تاکسی پیاده شدم و به سمت خانه به راه افتادم...

در دل به جان متین دعا می کردم که ناخواسته کمکم کرده بود...

حالم خیلی بهتر بود و نگاهی به ساعتم انداختم...چند دقیقه بیشتر تاخیر نداشتم...

کوچه خلوت بود و کسی در رفت و آمد نبود...

به یک باره احساس کردم دستی روی دهانم چفت شد و مرا محکم به دیوار پشتم کوبید...

با دیدن چشمان به خون نشسته ی نیما نفسم بند رفت...

***************

قلبم داشت از جا کنده می شد...

ترس و وحشت از نیما باعث شده بود سر تا پای وجودم به لرزه بیافتد...

نیما سرش را جلوتر آورد...چشم های قهوه ای اش قرمز شده بود... عصبی گفت:

- حالا تو و اون دوست احمقت فکر کردید دارید منو می پیچونید...

تازه متوجه قیافه ی جدیدش شدم ، موهایش را تا حد سربازی کوتاه کرده بود...

چیزی مثل ناله از دهانم خارج شد...

romangram.com | @romangram_com