#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_164


خانم نیازی دستگاه فشار را جمع کرد و با چهره ای پر از نگرانی به سمت اتاق رفت...

متین با آرامش ادامه داد:

- الان خوبی؟

باید می گفتم نه!... اما او دکتر بود... حتما از روی رنگ و روی برگشته ام می فهمید که حالم بهتر شده است...

لبخندی محو زدم و گفتم:

- ممنون بهترم... بهتره برم... مامانم نگران میشه..

-بشین من می رسونمت...

کاش از خدا چیز دیگری خواسته بودم..

کاش خلاصی از دست آن نامرد را خواسته بودم...

چه زود حاجتم را بر آورده بود...

تعارف کردم...

-ممنون خودم میرم بهترم...

هنوز حرفم کامل نشده بود که زنی جوان با کودکی خردسال وارد مطب شد...

آه از نهادم بلند شد...

متین با دیدن زن گفت:

- بشین مریض رو ببینم خودم می برمت...

نمی توانستم قبول کنم... البته از خدایم بود، اما خجالت می کشیدم... باشرمندگی گفتم:

- نه ممنون از کمکتون ...خیلی بهترم... خودم می رم...

حالا منشی از اتاق بیرون آمده بود و به ما نگاه می کرد...

متین رو به او گفت:

- خانم نیازی من الان بر می گردم

و با سر به آن زن اشاره کرد..

از پله ها بالا رفتیم و وارد پاگرد ساختمان شدیم...

سرخ و سفید شدم و گفتم:

- ممنون آقای دکتر... خیلی لطف کردی...

-میشه انقدر نگی دکتر... من اسم دارم... میشه متین صدام کنی...

نمی دانم نیما را فراموش کرده بودم یا واقعا حالم خوب شده بود با شیطنت گفتم:

romangram.com | @romangram_com