#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_163
بدون این که جواب دهم ، جرعه جرعه از شربت شیرین نوشیدم...
روحِ از تن گریخته ام، آرام آرام بر جانم بر میگشت...
کنارم نشست و به خانم منشی گفت:
- دستگاه فشار رو برام بیارید...
دخترک لبش را به دندان گزید و به سمت یکی از اتاق ها رفت...
تازه سوی چشمانم برمی گشت و کم کم در کنار متین احساس آرامش می کردم...
حس خوب امنیت را تازه درک می کردم...
نگاهی به مطب انداختم...
با وجود کوچکی بسیار شیک و با کلاس دکور شده بود...
از رنگ های قهوه ای و کرم استفاده شده و دیزاین شیکی داشت...
با خروج دخترک حواسم رفت پی او...
نگاهش به متین خاص بود و به نظرم عاشقانه...
ریز نقش بود و اندام ظریفی داشت و از زیبایی خاصی برخوردار بود ...
اما متین بی آن که نگاهش کند دستگاه را گرفت و رو به من گفت:
- آستینت رو بزن بالا... خانم نیازی کمکش کنید...
دخترک بی چون و چرا به سمتم آمد و کمک کرد تا آستینم را بالا زدم...
متین با ژست همه ی دکترها فشارم را گرفت...
بعد از این که چسب دستگاه را باز می کرد گفت:
- فشارت عصبیه... لازمه به خاطر یه امتحان انقدر خودتو داغون کنی؟
و این بار مستقیم چشمانش را به من دوخت... زیر نگاهش حال بدی داشتم ...
لب پایینم را به دندان گرفتم و گفتم:
- نمی دونم دست خودم نیست...
یک تای ابرویش را بالا داد و متفکرانه گفت:
-دلیل قانع کننده ای نیست... درسته که جوونی... اما ممکنه به مغزت آسیب برسه...
اگر می دانست چه فشاری را تحمل می کردم...
چند روز بود که از خواب و خوراک افتاده بودم... نگرانی و اضطراب بیچاره ام کرده بود...
کاش پیشنهاد می داد مرا به خانه می رساند...
romangram.com | @romangram_com