#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_162
- بارانا من... اجازه بده نبضت رو بگیرم...
آهسته نبضم را گرفت و بعد از چند لحظه گفت:
- فشارت پایینه دختر... بذار کمکت کنم بریم تو مطب...
به کمکش از جا برخاستم... از شدت ضعف و استرس نمی توانستم روی پا بایستم..عطر ملایمش در مشامم پیچید...
احساس تهوع ام بیشتر شد...
دست روی دهان و بینی ام گذاشتم و عق زدم...
نگران نگاهم کرد وپرسید:
- چرا این جوری می لرزی؟
وارد مطب کوچکش شدیم...
اولین بارم بود که پا به مطبش می گذاشتم...
مرا به سمت دستشویی هدایت کرد و رو به دختر جوانی که معلوم بود منشی است گفت:
- خانم نیازی یه لیوان آب قند لطفا...
دیدم تار بود... هم از اشک ، هم از ضعف...
گریه ام گرفته بود... هم از بیچارگی ام ... هم از آن همه حس های بدی که باید تحمل می کردم...
نمی دانستم چه باید کنم تا از آن جهنم خلاص شوم؟
داخل دستشویی چند بار عق زدم ... می خواستم تمام این بدبختی را که با نادانی برای خودم رقم زده بودم به یک باره بالا بیاورم...
تقه ای به در خورد و صدای ملایم متین در گوشم زنگ خورد:
- بارانا لطفا بیا بیرون...
آبی به صورتم زدم و با بدبختی که گریبانم را گرفته بود بیرون آمدم...
کاش میمردم... ای کاش...
خانم منشی کمکم کرد و روی اولین صندلی نشاندم...
متین با مهربانی لیوان را به سمتم گرفت و گفت:
- تا ته بخورش.. ضعف کردی.. فشارت پایینه... چی باعث شده این طوری ضعف کنی؟
بی رمق نالیدم:
- امتحان فاینال داشتم...
ابروهایش بالا پرید و گفت:
- یعنی انقدر ترسناک بود که به این حال و روز بیفتی؟
romangram.com | @romangram_com