#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_161


احساس می کردم ضعف تمام وجودم را پر کرده است...

سرگیجه هایم شروع شده بود و حالت تهوع گرفته بودم...

پله ها را پایین رفتم... آرام از در ورودی سر بیرون بردم...

آن جا بود ... لعنتی از اتومبیلش پیاده شده و به بدنه ی آن تکیه داده بود...

خوشبختانه مرا ندید... به سرعت به عقب برگشتم...

به یک باره غرق عرق شدم...

مغزم از کار افتاده بود...

تنها چیزی که حس می کردم ، ترس بود...

راه پله دور سرم می گشت...

نفس عمیقی کشیدم....

نگاهم به دست هایم رفت، انگشتهایم به شدت می لرزیدند...

لحظات بدی را می گذراندم...

کاش می توانستم هر چه زودتر به خانه بروم...

پاهایم برای ایستادن یاری ام نمی کرد...

به سمت پله ها رفتم و روی اولین پله نشستم...

سرم را روی نرده تکیه دادم...

اشک بی اختیار روی گونه هایم دوید.

با صدایی آشنا انگار دنیا را به من دادند...

-بارانا چی شده ؟ چرا این جا نشستی؟

حضور متین را باور نمی کردم... درست مثل فرشته ی نجات می ماند...

می دانستم رنگم پریده است... این را از گز گز صورتم احساس می کردم...

مقابل پاهایم زانو زد و دوباره پرسید:

- بارانا خانم به من می گی چی شده؟

لب های خشکم را بر هم زدم و با بی حالی جواب دادم:

- سرم داره گیج میره دکتر... حالم بده...

خواست دستم را بگیرد که بی اختیار دستم را عقب کشیدم...

زمزمه کرد:

romangram.com | @romangram_com