#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_160
- نه! چی می خواد بشه؟... یه کم گرما زده شدم...
اشاره به جلوی لباسم که خیس شده بود کردم و گفتم:
-می خوام لباس عوض کنم...
به اتاقم پناه بردم... تنهایی در این لحظات بیشترین چیزی بود که دلم می خواست...
کاش ساره می آمد... باید ساره را هم در جریان می گذاشتم...اما امشب نه!
از عکس العمل هایش می ترسیدم...
آن شب با حال و روزی نزار در مهمانی شرکت کردم...
چشمان نگران کسری بد جور روی اعصابم بود و مرا به شدت دچار عذاب وجدان می کرد...
هر از چند گاه لب می زد:
- خوبی؟
و من بی حال و افسرده سرم را به نشانه ی خوبم تکان می دادم...
اما از درون در حال فروپاشی بودم...
فردای آن روز خوشبختانه در خانه بودم و کلاس نداشتم...
دلم می خواست به ساره بگویم اما می ترسیدم نتواند حرف نگه دارد و همه متوجه ماجرا شوند...
حالم کمی بهتر شده بود...
امتحان آخر ترم بود و مجبور به رفتن بودم...
با حالی آشفته به آموزشگاه رفتم...
اما قبل از وارد شدن به آموزشگاه با دیدن اتومبیل نیما روح از تنم پرکشید...
****************
نمی دانم از گرمای سالن بود یا از ترس ، خیس عرق شده بودم ...
می ترسیدم از این که بعد از امتحان بیرون بروم و دوباره نیما را ببینم...
قبل تر از این هم،با دیدنش ترس داشتم، چه برسد به حالا که می دانستم در مغز کثیفش به چه چیزهایی می اندیشد...
امتحان را با بی حواسی کامل گذراندم...
تا آخرین دقیقه صبر کردم... شاید اگر دیر می کردم ، خسته می شد و می رفت...
آخرین نفر از جایم برخاستم و بی رمق به سمت استاد رفتم ...
برگه را به دستش دادم و از سالن بیرون زدم...
پاهایم یارای حرکت نداشت...
romangram.com | @romangram_com