#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_159


به محض دیدنش حال بدی به من دست داد در ظرف چند ثانیه تمام محتویات معده ام به سمت دهانم هجوم آورد...

از جا بلند شدم و به سمت دستشویی دویدم و هر آن چه در معده داشتم تخلیه کردم...

دیدن کسری در آن لحظه جز عذاب وجدان چیزی برایم نداشت...

پشت در ایستاده بود و به آرامی بر در ضربه می زد:

-بارانا... بارانا خانم چی شده؟ ... نکنه گرما زده شدی؟... ها؟صد دفعه گفتم پیاده نرو بیا... مریض می شی دیگه ... اما تو که گوش نمی کنی... بیا بیرون بریم دکتر...

دستم را مقابل دهانم گرفته بودم تا صدای هق هایم به گوشش نرسد...

او را از دست داده می پنداشتم...

این که اگر کسری موضوع عکس ها را بفهمد و چه نظری خواهد داشت، دیوانه ام می کرد...

صدای ساره مرا به خود آورد...

– نکنه باز مسموم شده...

کسری پرسید:

-آره بارانا؟ چی خوردی امروز...

آبی به صورتم زدم و بیرون آمدم ...

کسری با مهربانی جلو آمد و گفت:

-حاضر شو بریم دکتر... ببین رنگت مثل زرچوبه شده...

چه قدر بغض داشتم...

چه قدر سخت بود خودم را کنترل کنم...

نزدیک بود همان جا بشینم و مفصل به حال بد خودم زار بزنم...

کسری مرا خوب می شناخت ...

نگاهم به نگاه عاشق و نگرانش افتاد...

کسری جلو آمد و انگار که در چشمم چیزی دید آرام پرسید:

- بارانا چیزی شده؟ خیلی بهم ریخته ای...

ای کاش جرأت داشتم تا همه چیز را بگویم...

ای کاش همان لحظه لب باز می کردم و همه چیز را اعتراف می کردم...

کاش می گفتم که دوستی با بهناز چه عواقبی برایم داشت...

اما ترسیدم... درست مثل یک آدم احمق و بزدل از عکس العمل کسری ترسیدم...

سرم را تکان دادم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com