#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_158


- بارانا تو رو خدا منو ببخش... من هر جور شده اون عکسا رو ازش می گیرم...

عصبانی و پر خشم نگاهی به سر تا پایش انداختم و گفتم:

- دیگه اسم منو نبر... باید از همون اول می فهمیدم که دوستی با تو منو بیچاره می کنه...

مایوس نالید:

- بارانا...

فین فین کنان گفتم:

- بذار برم... مامانم نگران شده... حالم خوش نیست...

مطمئن گفت:

-من نمی ذارم برای تو اتفاقی بیفته...

بی حرف به راه افتادم... تمام مسیر تا خانه را اشک ریختم و به حماقت خودم لعن و نفرین فرستادم...

لحظات بدی را گذرانده بودم...

مادر با دیدن حال بدم هراسان پرسید:

- چی شده؟ چرا این شکلی شدی تو؟

اصلا نفهمیدم چه حرف هایی سرهم کردم و گفتم .

اما مادر قانع شد... آخر وقتی حالم بد می شد گریه می کردم و اشک هایم برای مادر تازگی نداشت..

سردرد امانم را بریده بود... شقیقه هایم داشت می ترکید...

مادر مسکنی به همراه یک لیوان آب میوه به دستم داد و گفت:

- بهتره یه کم استراحت کنی... شب مهمون داریم... عموتینا قرار بیان...

نفسم بند رفت... نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت؟

کسری می آمد و من نمی دانستم چه کار باید کنم؟

از این به بعد باید هر لحظه منتظر اتفاق بدی می بودم...

اتفاق بدی که نمی دانستم چه گونه و چه وقت خواهد افتاد؟!...

با همان حال نزار روی تخت دراز کشیدم و سر بر بالش گذاشتم...

سرم دور می زد و همین باعث می شد احساس تهوع کنم...

بالاخره به زور مسکن به خواب رفتم...

با صدایی آرام بخش پلک باز کردم...

کسری بالای سرم نشسته بود و آرام صدایم می زد...

romangram.com | @romangram_com