#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_157


- کسری رو از کجا می شناسه؟!

چشمانش پر شد و گفت:

- منه احمق گفته بودم تو یه پسر عموی تعصبی داری... آخه یه بار ازم پرسید چرا این دوستت باهات بیرون نمیاد ... منم مجبور شدم بهش اخلاق کسری رو بگم... باور...

از جایم بلند شدم و در جا ایستادم و همان طور که از خشم بر خودم می لرزیدم بلند گفتم:

-هیس .. حرف نزن بهناز.. احمق می دونی با من چی کار کردی؟... حالا چه غلطی کنم بهناز؟ها؟

اشک های داغ روی گونه هایم می غلطید...

تازه می فهمیدم یک اشتباه می تواند آدم را تا کجا بکشاند...

منه احمق چرا حرف کسری را نفهمیدم...

باید حتما خودم تجربه می کردم؟

حالا مگر کسری باور می کرد؟

بهناز با صدایی لرزان گفت:

- تو رو خدا بارانا ... خودم درستش می کنم... اون هیچ غلطی نمی کنه... فوقش... فوقش خواسته اشو انجام می دم... اما نمی ذارم آبروی تو بره...

محکم به قفسه سینه اش کوبیدم و گفت:

- به خدا که خیلی خری... می خوای بری که چی بشه ها؟... بری که بی آبروت کنه؟... وای خدا دارم دیوانه می شم...

وای که با ندانم کاری اش هر دوی مان را بدبخت کرده بود....

همان موقع گوشی همراهم زنگ خورد...

با دیدن نام مادر، آشوبی در دلم برپا شد...

با دستانی لرزان تماس را برقرار کردم...

-الو مامان...

-وای بارانا تو کجایی دختر... می دونی یه ساعته آموزشگاه تعطیل شده...

-دارم میام مامان یه کم حالم بد شده بود...

-چی شده بیام دنبالت؟

- نه میام ... تو رو خدا اون جوری نکن بقیه هم نگران می شن...

-باشه زود بیا...الان خوبی؟

- آره مامان جان...میام خونه توضیح می دم...

گوشی را در کیفم انداختم و بی توجه به بهناز به راه افتادم...

بهناز دنبالم دوید و بازویم را گرفت:

romangram.com | @romangram_com