#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_156
برای لحظاتی دیدم تار شد و دیگر چیزی از اطراف حس نکردم...
*************
با نوازش دستی چشم گشودم...
دیدگانم هنوز تار بود...
چشمان خیس و متورم بهناز اولین چیزی بود که مقابل چشمانم ظاهر شد...
نفسی به راحتی کشید و گفت:
- وای بارانا خدا رو شکر...
تکیه ام را از دیوار گرفتم و بی حواس پرسیدم:
- چی شده؟
نگاه نادم و پشیمانش مرا به یاد کارهایش انداخت...
دستش را که به سمت صورتم می آمد محکم پس زدم و گفتم:
- چه طور تونستی با من این کار رو بکنی؟
-چرا باورت نمی شه... به خدا من نمی خواستم این جوری بشه..
با حالی نزار پرسیدم:
- حالا ازت چی می خواد؟
چشمانش پر از وحشت و ترس شد و به لکنت افتاد:
- می ... می خواد ... برم خونه اش..
چه قدر کثیف بود این پسر...
در باورم نمی گنجید این همه رذالت...
او از سادگی بهناز کمال استفاده را برده بود..
-و اگه نری؟
سرش را پایین انداخت و گفت:
- با عکسای تو منو تهدید کرده... می گه اگه چیزی رو که می خوام برام انجام ندی، عکسا ی تو رو می ده به کسری...
هینی کشیدم و هر دو دستم را روی دهانم گذاشتم...
-به خدا فکر نمی کردم نیما این جوری باشه...
پلک هایم بی اختیار چند بار باز و بسته شد.
نفسم بالا نمی آمد اما به زور پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com