#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_155


دوباره زیر گریه زد...

نفسم بند رفت... چه کار کرده بود که من یک سر ماجرا بودم... چشمانم سیاهی می رفت... دچار سرگیجه شده بودم... بی رمق گفتم:

- جان هر کی دوست داری بگو چی شده ، دارم میمیرم...

مثل این که متوجه نگرانی بیش از حدم شد و با صدایی لرزان گفت:

- به خدا درستش می کنم... تو نترس... هیچ غلطی نمی تونه بکنه...

دیوانه شدم و داد زدم:

- دِ لعنتی بگو چه غلطی کردی؟

سرش را با شرم پایین انداخت و گفت:

- عکسا ... عکسا افتاده دست نیما...

هنگ کردم... کدام عکس ها؟!... سر در نمی آوردم... من که عکسی نداشتم...

-کدوم عکسا... ها؟

با ترس گفت:

-همون که خونه ی مریم اینا گرفتم...

خیالم راحت بود که عکسی نیانداخته ام... آن روز کلی اصرار کرد اما من و ساره راضی نشده بودیم...

نفس آسوده ای کشیدم و گفتم:

- خب...

با هول گفت:

- ع...عک...عکسای تو هم تو دستشه...

-چی؟

آن چنان داد زده بودم که گلویم خراش برداشت...

ترسیده ادمه داد:

-من... اون روز ... یواشکی ازت... ازت چند تا عکس گرفتم... به خدا شوخی بود... می خواستم سر فرصت پاکش کنم... اما نشد... همون شب با نیما رفته بودیم بیرون... گوشیم تو دستش بود... حواسم به عکسا نبود... به قران راستشو دارم می گم...

ضعف تمام وجودم را پر کرده بود...

صدای بهناز هر لحظه دور دور تر می شد...

در آن گرمای تابستان سرمایی عجیب وجودم را پر کرد و لرز بر اندامم نشاند..

صدای نیما در گوشم پیچید:

"بهش پیغام بده اگه یه بار دیگه منو بپیچونه ... اونی که نباید بشه ، میشه..."

romangram.com | @romangram_com