#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_154
خدایا چه چجیزی باعث این همه به هم ریختگی شده بود؟... در این چند سال دوستی هیچ وقت او را چنین آشفته ندیده بودم...
بهناز همیشه برای من الگویی از شجاعت و زرنگی بود...
اما حالا!
داشت دیرم می شد... باید هر چه زودتر حرف می زد...
-بهناز؟ بهناز خانم می گی چی شده؟ تو چرا چند روزه کلاس نمیایی؟چرا جواب تلفنامو نمی دی؟ حال مامانتینا خوبه؟
خودش را از آغوش من بیرون کشید و دستم را گرفت....
به سمت پله ها رفتیم...
با چشمانی گشاد شده از ترس نگاهم می کرد...
روی پله ها کنار هم نشستیم..
بی آن که چیزی بگویم به حرکاتش نگاه می کردم...
او بهناز همیشگی نبود...
با ترس زمزمه کرد:
- نیما...
تازه یادم آمد... ادامه دادم:
- نیما چی می خواد از تو...
چشمانش بیشتر گشاد شد و گفت:
- مگه چی شده؟
- تو باید بگی... اومده بود دم آموزشگاه...
دست بر دهانش برد و محکم با پشت دستش چند بار بر آن کوبید..
-وای... وای... خدایا چی کار کنم... وای بارانا منو ببخش... به خدا نمی خواستم این جوری بشه...
چیزی در وجودم جوشید... چانه ام لرزید و اشک هایم بیرون ریختند...
با ضجه گفتم:
- تو چی کار کردی بهناز؟
دستانش را روی صورتش گذاشت و هق هق زنان گفت:
- به خدا بدون منظور بود... من نمی خواستم... من نمی تونم...
اصلا نمی فهمیدم چه می گوید و منظورش از ادای این کلمات بی ربط چیست...
-به ... خدا.. من اون روز...
romangram.com | @romangram_com