#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_153


منتظر ایستاده بودم که صدای بهناز آمد:

- بله؟

-بهناز؟

صدایش کاملا متعجب بود:

- بارانا تو این جا چی کار می کنی؟

باید هم تعجب می کرد... سرش را مثل کبک توی برف کرده بود و از اطرافش خبر نداشت...

جدی و متحکم گفتم:

- بیا پایین کارت دارم....

با صدایی که دستپاچگی کاملا در آن مشهود بود گفت:

- باشه ... باشه... الان میام...

نفسم را عصبی بیرون دادم و کوله ام را از روی شانه سر دادم پایین و تکیه زدم به دیوار...

نگاهم در محله ی شان چرخید...

با صدای مردی ژنده پوش که بلند فریاد نمکی سر داده بود سکوت محله ی شان شکسته شد...

در با صدای تقی باز شد...

وارد حیاط شدم و گوشه ای ایستادم...

نگاهم روی ساختمان آجر سه سانتی خانه چرخید...

از آن آپارتمان های قدیمی و چند سال ساخت بود...

حیاط بزرگی داشت و معلوم بود سرایدار با سلیقه ای دارد...

چرا که دور تا دور پر از گل های رنگی و زیبا بود...

دقایقی محو زیبایی حیاط شدم...

با صدای دمپایی هایی بهناز نگاه از آن همه زیبایی گرفتم و به سمتش برگشتم...

او بهناز نبود... چشمانی متورم و ملتهب و رنگ و رویی پریده!

با نگرانی جلو رفتم ... خود را در آغوشم انداخت و هق زد...

دیگر رسما ترسیده بودم...

تپش های قلبم بالا گرفته بود...

بهناز شجاع و نترس همچون بید در آغوشم می لرزید و گنگ و نامفهوم چیزهایی را زمزمه می کرد...

دست و پایم یخ کرده بود...

romangram.com | @romangram_com