#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_152


اصلا چه ربطی به من داشت؟

زبان باز کردم:

-به من چه بخوام پیغام بر شما باشم...

خبیث خندید و گفت:

-ربطشو بعدا می فهمی بچه جون... یادت نره حتما بهش بگو..

××××××××××××××

چند روز از آن ماجرا می گذشت...

بهناز به تلفن هایم جواب نمی داد...

کاملا بهم ریخته و آشفته شده بودم...

دائم سایه ی نیما را پشت سرم حس می کردم...

نمی دانم چرا حس می کردم بهناز خودش را از من مخفی می کند...

به آموزشگاه هم نیامده بود...

تصمیم گرفتم به درب منزلش بروم...

باید می فهمیدم چه شده...

بعد از اتمام کلاس، وارد خیابان شدم و به اولین اتومبیلی که جلوی پایم ترمز کرد گفتم:

- دربست...

خوبی اش این بود که خانه ی بهناز زیاد از خانه ی ما دور نبود...

زمانی را که هر روز پیاده می رفتم را می توانستم به دیدن او بروم...

مقابل خانه شان ایستاده بودم.

زنگ واحدشان را زدم .

کسی گفت :

- بله...

دهانم خشک شده بود...

به زحمت آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

- با بهناز کار داشتم...

همان صدا جیغ مانند، گفت:

- بهناز بیا با تو کار دارن...

romangram.com | @romangram_com