#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_151


آن روز حسابی خندیدم و با مدل های مختلف لباس جلوی یک دیگر مثل مانکن ها رژه می رفتیم و به کارهای یکدیگر می خندیدیم....

بهناز خواست از ما عکس بگیرد که نذاشتیم...

اما خودش با مریم کلی عکس انداخت و خندید...

بعد از مدت ها کلی انرژی گرفته و یک تفریح درست و حسابی کرده بودم...

*********************

یک هفته از مهمانی خانه ی مریم گذشته بود...

بهناز طبق معمول کلاس نیامده بود...

جدیدا یکی درمیان کلاس نمی آمد...

از آموزشگاه که بیرون زدم با دیدن نیما مقابل آموزشگاه در جا خشکم زد..

با سر سلام کردم که او هم جواب داد...

در پیاده رو به راه افتادم ...

زیر چشمی دیدم که نیما سوار اتومبیلش شد...

داشتم خدا را شکر می کردم که دیگر دنبالم نیامد....

اما در همان لحظه با صدای بوق اتومبیلش از جا پریدم...

به آرامی به عقب سر چرخاندم...

پشت سرم نرم می آمد...

با دست اشاره کرد بایستم...

به محض ایستادنم اتومبیل را نگه داشت و پایین پرید...

با حالتی جدی جلو آمد و گفت:

- چرا بهناز نیومده...

-نمی دونم... گفتم حتما باشماست..

انگار که جوابش را گرفته باشد گفت:

-بپر بالا برسونمت...

-نه ممنون... این جوری راحت ترم..

نیشخندی زد و همان طور که انگشت اشاره ش را به نشانه ی تهدید تکان می داد گفت:

- بهش پیغام بده اگه یه بار دیگه منو بپیچونه ... اونی که نباید بشه ، میشه...

چشمانش ترسناک شده بود و نمی دانم چرا رعب و وحشتی را بر وجودم می ریخت...

romangram.com | @romangram_com