#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_150


دختر بدی نبود...

اما اخلاق های به خصوصی داشت... که زیاد باب میل من نبود...

کسی در خانه اشان نبود و ما تنها بودیم..

کلی لباس با چوب رخت آویزان کرده بودند که گفت:

- مال مشتریای مامانمه... هر از گاه میره دبی جنس میاره...

پیراهن های بسیار شیک و مجلسی بود...

خیلی خوشرنگ و زیبا...

دل هر ببینده ای را می برد...

دلم می خواست یکی از آن ها را داشته باشم....

به سمت لباس ها رفتیم و شروع به بالا و پایین کردن آن ها کردیم...

انگار که در یک فروشگاه بودیم و کلی لباس های خارجی جلویمان بود...

حس خوبی داشت دیدن آن همه پیراهن رنگی و زیبا...

یک دفعه بهناز با هیجان گفت:

- بچه ها بیایین یه فکری کردم...

نگاه مان به سمتش چرخید و گفت:

- بیایین مثل مانکنا لباس رو تن بزنیم... ببینیم کی خوش هیکل تره...

اولش مریم کمی غر زد که بهناز راضی اش کرد...

هر کس پیراهنی انتخاب کرد و به اتاقی رفت...

حالا هر چهار نفر با پوشیدن پیراهن ها اندام خوش فرم دخترانه ی مان را به نمایش گذاشته بودیم و می خندیدم...

اما هیچ کداممان به اندازه ی ساره خوش هیکل نبودیم..

واقعا شنا او را روی فرم نگه داشته بود...

اصلا لباس ها فیکس تنش بود...

بهناز پیشنهاد بعدی را داد...

-یه کم آرایش کنیم...

کیف آرایشش را از داخل کوله اش را بیرون کشید و گفت:

- بیایین اینم لوازم...

حالا آرایش کرده ایستاده بودیم و در آینه به خود نگاه می کردیم...

romangram.com | @romangram_com