#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_149
- شوخی کردم بابا بیا برسونمت...
-ممنون خودم میرم.. خداحافظ...
سرم را پایین انداختم...
سرش را تکانی داد و با گفتن خداحافظ به سمت اتومبیلش رفت و سوار شد...
با رفتنش ، بی اختیار فکرم به سمتش کشیده شد...
برای چه این کار را کرد؟
او که می دانست بهناز نیامده...
منظورش چه بود؟
تمام مسیر آموزشگاه تا خانه ذهنم مشغول بود...
*********
دلم نمی خواست حرفی به بهناز بزنم...
دوست نداشتم باعث ناراحتی او شوم...
در ضمن چیز خاصی نبود که بخواهم بگویم...
اما هر موقع از نیما با آب و تاب تعریف می کرد دل من بی اختیار آشوب می شد...
یک ماه گذشت اواسط تابستان بودیم...
باز هم ساره به کلاس های شنا می رفت و حالا آن قدر حرفه ای شده بود که برای عضو تیم ملی شدن تلاش می کرد...
اما من هنوز بعد از آن اتفاق نتوانسته بودم بر ترسم غلبه کنم...
دلم تفریح می خواست...
هنوز برنامه ی سفرمان به شمال جور نشده بود...
خسته و کلافه سر کلاس حاضر می شدم...
استاد جدید هم که بسیار سخت گیر بود و فقط از ما کار می کشید...
اما الحق که پیشرفت خوبی کرده بودم ...
دلم به شدت تنگ کسری بود...
اما او هم شدیدا درگیر پایان نامه اش بود و وقت سر خاراندن نداشت...
هنوز تا اعلام نتایج چند هفته ای مانده بود ، که بهناز پیشنهاد رفتن به خانه ی یکی از دوستانش را داد...
آن روز به مادر گفتم و همراه ساره و بهناز به خانه ی دوستش رفتیم...
چند باری مریم را دیده بودم...
romangram.com | @romangram_com