#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_148


اما خب متین ، واقعا بی آزار بود و دیدن هر از گاهش برایم خطری نداشت...

سه روز بعد از رفتن به مهمانی اتفاقی افتاد که ذهنم را به هم ریخت...

دیدن نیما جلوی درب آموزشگاه آن هم دقیقا روزی که بهناز غیبت داشت....

صورم این بود که حتما نیما نمی داند امروز بهناز به آموزشگاه نیامده است...

بی توجه به او در پیاده رو راه افتادم...

اتومبیلش آن دست خیابان بود...

درست رو به روی آموزشگاه...

تقریبا نیمی از مسیر را رفته بودم که با صدای بوق اتومبیلی به خودم آمدم...

به عقب برگشتم...

خودش بود...

وقتی دید متوجه اش شده ام اتومبیل را نگه داشت و درب را باز کرد و پیاده شد و صدایم کرد:

- بارانا؟

چشمانم گرد شد...

آن قدر خودمانی صدایم کرده بود که انگار صدسال بود مرا می شناخت...

نزدیک شد و لبخندی زد و گفت:

- سلام بارانا خانم... خوبی...

نمی دانم چرا خجالت می کشیدم ...

سرم را پایین انداختم و گفتم:

- سلام...

-خوبی؟

معلوم بود از آن پسرهای راحت و ریلکس است...

خواستم حرفی زده باشم ، با دستپاچگی گفتم:

-بهناز امروز نیومده...

به مسخره گفت:

-اِ... پس چرا من متوجه نشدم...

و زد زیر خنده...

نگاهی چپ چپ به او انداختم که گفت:

romangram.com | @romangram_com