#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_147


- تو رو خدا بارانا امل بازی درنیار دیگه... الان پسره با خودش می گه عجب دختر عقب افتاده ایه...

بی اختیار نگاهی زیر چشمی به نیما انداختم که هنوز ما را می پایید...

بهناز خوب مرا می شناخت و دست روی نقطه ضعفم گذاشته بود...

-باشه ولی زود باش...

لبخندی گذرا بر لب هایش نشست و گفت:

-نگران نباش الان میام...

نازی دوست بهناز با سینی شربت مقابل او ایستاد و تعارف کرد...

نیما شربت را برداشت و جرعه ای نوشید...

انگار که نگرانی را از چشمانم خواند ، برای همین نفسش را صدا دار بیرون داد و گفت:

- بهناز من پایین منتظرم...

صدای بهناز از اتاق آمد:

- باشه تو برو ما هم الان میاییم...

وقتی رفت ، کمی احساس آرامش کردم...

نمی دانم چرا ؟ اما ترسی موهوم وجودم را پر کرده بود...

در این پسر چیزی بود که بی اختیار هراسی وصف ناشدنی را در وجودت می ریخت...

ساره سقلمه ای به من زد و گفت:

- پاشو بریم دیگه...

ضعف عجیبی داشتم...

آن روز با تمام هیجاناتش گذشت و وقتی به خانه رسیدیم نفسی به آسودگی کشیدم...

*****************

ترم جدید آموزشگاه شروع شده و دوباره ثبت نام کرده بودم...

دیدن هر از گاه دکتر متین تقریبا عادی شده بود ...

هر از گاهی او را در مهمانی های عمو اسحاق به همراه خانواده اش می دیدم... اما متین بعد از آن روز صبح در شمال دیگر هیچ وقت سعی نکرد حریم بین مان را بشکند و همان طور سر سنگین با من سلام و احوالپرسی می کرد...

پسر مهربانی بود ...

و همیشه برادرانه تحویلم می گرفت...

اما برخلاف اصرارهای دلارا جان هنوز آقای دکتر ازدواج نکرده بود...

گاهی نگاه حسرت بارش را حس می کردم...

romangram.com | @romangram_com