#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_146
-چه حلالزاده ... تا اسمشو بردم سر رسید...
تا به حال نیما را ندیده بودم و این اولین باری بود که با او ملاقات داشتم...اما همیشه تعریف زیادی از او شنیده بودم...
نیما به همراه بهناز وارد پذیرایی شد.
اندامی عضله ای داشت و شلوار جین و پیراهن اسپرتی پوشیده بود...
ریش و سبیل کم پشتی داشت... موهایی کوتاه... و چشمانی قهوه ای رنگ که عجیب مغرور و جدی به نظر می رسید...
مقابل ما ایستاد و با لحنی متکبرانه به بهناز گفت:
-بهناز جان دوستات رو معرفی نمی کنی؟
بهناز با طنازی و عشوه از بازویش آویزان شد و اول مرا با دست نشان داد و گفت:
-بارانا همون دوست خوشگلم که همیشه تعریفش بود... ایشونم ساره...
چشمان نیما برقی خاص داشت... نمی شد گفت هیز و چشم چران بود نه ، اما حالتی داشت که چندان خوشایند نبود و بر دل نمی نشست....
ته دلم به شور افتاد...
خوش آمدی گفت و روی یکی از مبل ها نشست و پا روی پا انداخت...
اما من و ساره ننشستیم و رو به بهناز گفتم:
- ما دیگه داریم می ریم بهناز جان...
نیما با حالتی مغرورانه گفت:
- قدم ما شور بود بارانا جان...
"بارانا جان" را با لحن خاصی گفت که دلم هری پایین ریخت...
اگر کسری می فهمید؟!
بی اراده به سمتش برگشتم...
نگاهش را مستقیم به من دوخته بود...
چشمانش طرح خاصی داشت و باعث آشوب دلم می شد...
نمی دانم چرا آن لحظه سکوت کردم...
یعنی آن قدر با آن نگاه نافذ، جدی به چشمانم نگاه می کرد که بی اختیار لال شده بودم...
بهناز کنارم نشست و گفت:
-چه عجله ایه... بذار نیما یه آبی، شربتی چیزی بخوره بعد بریم...
-آخه...
بهناز که کلافگی ام را دید کنار گوشم زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com