#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_145


-بله؟

-به کسری نگیدا...ناراحت میشه...

–اِ... چرا؟

-میگه چرا بهم نگفتی... می شناسیش که...

-اولا که کسری اون جور پسری نیست... دوما هنوز بین شما خبری نیست... اجازه رو من و بابات صادر می کنیم...

لبخندی زدم و گفتم:

- مرسی مامان جون... بعد اون همه درس خوندن یه دور همی با بچه ها می چسبه...

-کادوتو برداشتی؟

-بله... تو کیفمه...

تی شرتی را که برای دوست بهناز خریده بودم کادو شده در کیفم آماده بود...

ساره که رسید مادر ما را به محل مهمانی رساند...

خانه ای در همان منطقه ی خودمان...

وارد آپارتمان شدیم...

چند دختر دیگر تقریبا هم سن و سال های خودمان هم بودند...

بهناز به همراه دوستش به استقبال مان آمد...

آرایش کاملی کرده بود و لباس زیبایی به تن داشت...

دوستش واقعا زیبا بود و بسیار خوش تیپ....

خب چه اشکالی داشت مهمانی و جمع دخترانه بود...

بزن و برقص شروع شد و همگی کلی زدیم و رقصیدیم...

بعد از ظهر بعد از کلی تخلیه انرژی و خوردن کیک و خوراکی های خوشمزه و آماده ی رفتن بودیم که بهناز به من گفت :

- صبر کن باهات کار دارم...

تقریبا همه رفته بودند و من و ساره به همراه بهناز و دوستش نشسته بودیم...

بهناز گفت:

- گفتم وایسی، نیما بیاد تا با هم بریم...

کنجکاو برای دیدن نیما گفتم:

-نه ... ما خودمون می رفتیم...

در همان موقع زنگ واحد به صدا درآمد و بهناز با خوشحالی از جا پرید...

romangram.com | @romangram_com