#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_144


لب زدم:

- می دونستی خیلی دوست دارم...

چشمانش پر از خنده شد:

- داری...خوب می دونم... اما نه بیشتر از من!

-بدجنس...

-خبیث...

سرش را در گردنم فرو برد و خندید..

هرم نفس هایش حالم را خوش می کرد...

نگاهم به سقف بود...

خدایا کجایی؟

می شود یک بار دیگر یکی از آن فرصت هایت را به ما دهی؟

به خودت قسم این بار قدر خواهم دانست...

قدر لحظه لحظه هایم را..."

*****************

مادر یک بار دیگر پرسید:

-مطمئنی تولده دیگه ؟

-اِ... مامان آره دیگه... ساره نیومد...

-اونم رفته آماده بشه... الان میاد...

آرایش نداشتم و پیراهن ساده ای به تنم کرده بودم...

دلم نمی خواست اطمینان مادر را از خود سلب کنم...

تولد دوست بهناز بود...

می دانستم مهمانی تولداش دخترانه است...

بهناز گفته بود قرار است، تعدادی دختر جمع شوند و بزن و بکوپ راه بیاندازند...

هیجان زده بودم و اشتیاقی وصف ناشدنی داشتم...

بعد از چند روز افسردگی و دپرسی، حالا کمی به خاطر مهمانی خوشحال بودم...

زیر چشمی به مادر نگاه کردم و گفتم:

- مامان...

romangram.com | @romangram_com