#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_143


" سرم روی بازویش بود..

درست زیر چانه اش... بوسه ای نرم بر زیر گلویش زدم...

پلک زد:

- باز شیطون شدی؟

من عاشق این کسری بودم...

کاش می شد برگشت...

کاش می شد کارهای اشتباه را از پرونده ی زندگی پاک کرد...

افسوس خوردن چه فایده داشت وقتی که فقط می توانستیم به جلو برویم...

چیزی که همیشه دوست داشتیم...

جلو رفتن و به اصطلاح پیشرفت... رسیدن به آرزوهایمان...

اما حالا دلم بازگشت به گذشته را می خواست...

کاش می شد برگشت و از نو ساخت... از نو رفتار کرد... از نو انتخاب کرد...

انگشتانش بازیگوشانه روی گردنم نشست...

قلقلکم آمد... کمی در خودم مچاله شدم...

-تقصیر خودت بود... نباید بیدارم می کردی...

و این بار بازویش را از زیر سرم بیرون کشید...

دستش را زیر بدنش عصا کرد و نگاهش را به من دوخت...

-می دونستی هر چی بزرگ می شدی چشمات روز به روز منو دیوونه تر می کرد...

انگشتانش روی صورتم چرخید و روی لبم ایستاد...

-این لبا گاهی اوقات دیوونه ام می کرد... فکر بوسیدن و چشیدن شیرینیشون منو تا ساعت ها مست می کرد... یادته اون روز بعد کنکور...

یادم آمد...

اشک می ریختم گوله گوله... کسری جلو آمده بود تا مثلا دلداریم دهد ... لبم را محکم به دندان گرفته بودم و گریه می کردم....

آرام دستش را جلو آورد و لبم را که محکم زیر دندان هایم قفل شده بود بیرون کشید و گفت:

- چی می خوای از جون این لبا ...

بوسه ای نرم بر کنج لبانم نشاند و گفت:

-اون روز دلم می خواست این جوری ببوسمت... اما خب همیشه مراقب بودم حرمت ها نشکنه... تو یه دختر پاک و ساده بودی... نمی خواستم این پاکی رو با یه هوس نابود کنم...

دستم را دور گردنش حلقه کردم...

romangram.com | @romangram_com