#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_142


-پاشو کسری هم رسید..

در جایم نشستم...

موهای بلندم را پشت گوشم زدم...

از لبه ی تخت بلند شد و به سمت آینه رفت:

-بذار امروز من موهاتو ببافم...

برس که بر سرم نشست، حسی پر از مهر و محبت بر تن و جانم دوید...

مادر زمزمه کرد:

- خانم دکتر خودم...

-مامان؟

-جانم؟

- نکنه خراب کنم؟

-اصلا نترس... تو باهوشی... دختر خودمی می شناسمت ...

تقه ای به در خورد...

مادر گفت:

- بیا تو پسرم...

با لبی خندان سرکی به داخل کشید و گفت:

- سلام زن عمو... بیایید حلیم گرفتم...

کلافه پوفی کردم و گفتم:

- خوبه کله پاچه نگرفتی... من دارم میمیرم از دلشوره...

مادر خندید و گفت:

-پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن ... اشتهاتم باز میشه...

کسری کفریم کرد:

- پاشو دیگه دختر... اتفاقا من می خواستم کنکور بدم کله پاچه خوردم... اگه بدونی چه حالی داد...

اَه و پیفی کردم و گفتم:

- حرفشم حالمو بد می کنه... اه کسری بس کن...

-باشه فقط زود بیا...

**************

romangram.com | @romangram_com