#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_141
از کسری بعید بود...
یعنی تغییر حالم انقدر برایش مهم بود؟!
حس خوبی داشت... کم کم احساس آرامش می کردم...
با هر فریاد احساس می کردم دلم آرام می شود...
از آن التهاب و تشویش صبح خبری نبود...
یک بار نگاهم در نگاهش گره خورد...
چشمانش تشویش داشت...
نگرانم بود...
حسش می کردم ، با تمام وجود....
تا شب در اختیار بود..
شام را بیرون خوردیم... کمی سبک...
ساعت نه در خانه بودیم...
می گفت ، خواب شبِ امتحان خیلی مهم است...
قرصی آرام بخش کف دستم گذاشت، از آن هایی که به قول خودش شب قبل از کنکور خورده بود...
–اینو بخور... آرومت می کنه... شب راحت می خوابی... صبح اول وقت میام بیدارت می کنم...
کسری که رفت پدر آمد...
صحبت هایش مثل همیشه آرامم کرد...
اصلا الان که فکر می کردم کسری خیلی به عموهایش شبیه بود...
پدر که رفت مادر با یک لیوان شیر گرم آمد...
سرم را روی بالش گذاشتم و به مهربانی های کسری فکر کردم...
نفهمیدم کی خوابم برد...
صبح با نوازش دست هایی چشم گشودم...
مادر بود...
گونه ام را بوسید و گفت:
- نمی خوای بیدار شی؟
عجیب آرام بودم و بی تشویش...
با صدای زنگ ، لبخند بر لبان مادر نقش بست...
romangram.com | @romangram_com