#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_140
-اون موقع ایشالا شما رو هم می بینیم...
خنده ام گرفته بود...
با پشت دست لبم را پاک کردم...
حالا که کسری آمده بود کمی احساس آرامش می کردم...
عجیب این که با شنیدن صدایش دل و روده ام نیز از تکاپو افتاده بود...
مشتی دیگر آب به صورتم زدم و از دستشویی بیرون آمدم...
کسری پشت در ایستاده و لبخند بر لبانش بود...
-برید حاضر شید بریم بیرون...
بی حوصله گفتم:
-نه حوصله ندارم...
-مگه نمی خوای فردا قبول شی؟
چشمانم را ریز کردم و نگاهم را به سیاهی چشمانش دوختم.
-باید خودت رو آروم کنی... بریم بیرون یه کم آب و هوات عوض بشه... همه چی آروم میشه...
راست می گفت، ماندن در خانه مصادف بود با دیدن کتاب هایم و برگشتن استرس ها...
پشت سرم وارد اتاق شد و گفت:
- تا تو حاضر بشی من این کتابا رو می برم...
با تشویش به سمتش دویدم و دستم قفل کتاب هایم شد و گفتم:
- نه!!!!
-اتفاقا چرا... دیگه شب برگشتیم نمی خوام چشمت به اینا بیفته...
-نه تو رو خدا کسری... بذار یه بار دیگه یه نگاه بهشون بندازم...
نگاه مهربانش را قفل چشم هایم کرد و گفت:
- ببینم به من اعتماد داری؟
بی معطلی سرم را بالا و پایین کردم.
-پس حرف گوش کن... بدو حاضر شو...
به بام تهران رفتیم...
هر سه نفر، رو به شهرِ زیر پایمان ایستاده بودیم...
مجبورمان کرد تا چند بار بلند نام یکدیگر را صدا بزنیم...
romangram.com | @romangram_com