#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_139


(بارانا)

بالاخره روز کنکور کم کم از راه رسید...

فردا روز موعود بود...

حس می کردم همه چیز را فراموش کرده ام...

مغزم خالیه خالی بود...

کسری مرخصی گرفته و به خانه آمده بود...

گفته بود دیگر درس نخوانم...

می گفت از یک روز مانده به امتحان، درس را تعطیل کنم...

اما استرس و نگرانی دیوانه ام کرده بود...

مگر می شد بی خیال شد؟

قلبم آرام نمی گرفت...

حالت تهوع و دلشوره هم که بیچاره ام کرده بود...

فردا روز سرنوشت سازی بود...

-بارانا... خانم خانما... دِ بیا بیرون دیگه...

گیر افتاده بودم...

بار دیگر عق زدم و گفتم:

-کسری دارم میمیرم...

-بیا بیرون ببینم چرا این طوری می کنی؟

-تمام دل و روده ام داره به هم می پیچه... من چه جوری برم فردا امتحان بدم...

صدای خنده ی بلند ساره از پشت در شنیده شد...

کسری تشر زد:

- واسه چی می خندی؟ نمی بینی حالش بده؟

خنده ی ساره در جا قطع شد...

صدای مظلوم ساره آمد:

-خب ببخشید...

-حالا شما هم کنکور می دی دیگه؟

- برای من زیاد مهم نیست...

romangram.com | @romangram_com