#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_138


لحظه ای مقابل دربِ باز ِ یخچال ،مکث کرد...

لرزش شانه هایش را دیدم...

گریه می کرد؟!

یا بغض فرو می داد؟

پارچ آب را برداشت...

لیوان را پر کرد و با مکث به سمت من برگشت...

بدون نگاه به من لیوان را به سمتم گرفت...

آب را یک سره سر کشیدم...

همان جا در آن لباس خواب سفید و با چهره ای رویایی ایستاده بود...

دلم طاقت نیاورد...

خدا لعنتم کند که آزاراش دادم...

دستم را دراز کردم...

به سویم پرواز کرد...

زانو زد و سرش را روی ران هایم گذاشت...

زمزمه کردم:

- خودت خواستی...

و با خودخواهی ادامه دادم:

- باید تحمل کنی...

بارانا نفسی لرزان کشید و جواب داد:

- بذار من پیشت باشم... بذار کمکت کنم...

-خوابم میاد... بریم بخوابیم...

-اوهوم..

-ببخشید...

-تو ببخش...

از جایش بلند شد و با چشمانی پر نگاهم کرد ...

آرام خم شد و همزمان با چکیدن قطره های اشکش گونه ام را نرم بوسید...

***************

romangram.com | @romangram_com