#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_137
داد زدم:
- دلت برام می سوزه نه... می خوای دنبالم راه بیفتی و بهم کمک کنی... نمی خوام... من دوست ندارم اون جوری نگام کنی... فهمیدی یا نه؟
"نه" را در صورتش فریاد زدم..
اگر بارانای گذشته بود گریه می کرد و قهر می کرد...
اما به والله که او هم عوض شده بود...
-فدات بشم... من بخوام ترحم کنم؟... نه به خدا... نه به امام... گفتم جای وسایلو بلد نیستی ... فقط همین...
یعنی او بارانای من بود...
جلوی پاهای نداشته ام زانو زد...
دست روی جای خالی پاهایم گذاشت و گفت:
- نبودن اینا نباید تو رو انقدر ضعیف کنه... تو همون کسرایی برای من... کسری من هنوزم می خوام به تو تکیه کنم...
و قطره اشکی از گوشه ی چشمانش چکید...
مثل همیشه دیدن اشک هایش دیوانه ام می کرد..
نفسم را بیرون دادم و گفتم:
- من دردم پاهام نیست که اگه بود تا حالا صد دفعه از جام بلند شده بودم...
عصبی شد و گفت:
- می دونی چیه بعضی وقتا فکر می کنم دیوونه شدی... نه پاهاتو، بلکه عقلتو از دست دادی... کسری چرا نمی خوای قبول کنی... ساره رفت چون عمرش به این دنیا نبود... من موندم ... تو موندی... چون خدا خواست... چون می خواست زنده بمونیم... ساره فرشته بود...
توجیهاتش پوزخندی را بر لبانم نشاند...
دستم را گرفت و انگار نخواست که این بحث را ادامه دهد ...
با لحن مهربانی گفت:
- بهم بگو چی می خواستی...
لرزه ای که بر اندامش نشسته بود را حس می کردم...
خدا مرا لعنت کند که داشتم این چنین آزاراش می دادم...
سعی کردم آرام شوم...
–یه کم آب بهم بده...
به سرعت از جایش بلند شد و در کابینت های بالا را یکی یکی باز کرد و با خنده ی ساختگی گفت:
- ببین منم نمی دونستم تو کدوم کابینته...
لیوانی برداشت و به سمت یخچال رفت...
romangram.com | @romangram_com