#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_136
لحظه ای دیوانه شدم...
چه کسی این خانه را چیده بود؟
مگر نمی دانستند یک معلول در این خانه زندگی خواهد کرد؟
عصبی شدم و در کابینت را محکم به هم کوبیدم...
تازه یادم افتاد تنها نیستم...
بارانا هراسان از اتاق بیرون آمد و با صدایی خواب آلود پرسید:
-کسری .. عزیزم... چیزی می خواستی؟
بیزار بودم از این که ساده ترین کار را هم نمی توانستم انجام بدهم...
نمی دانم چرا دیوانه شدم...
بی اختیار داد زدم:
- برو بخواب... کی گفت تو بیدار بشی... خودم یه خاکی تو سرم می ریزم...
بغض کرد و گفت:
-عزیز دلم... بذار کمکت کنم...
تحت فشار بودم... هیچ چیز دست خودم نبود....
-نمی خوام... برو بخواب ...
کم کم داشتم عصبی تر می شدم...
نمی خواستم در شب عروسی مان بر سرش فریاد بزنم...
اما نمی شد...
دلم نمی خواست از همین ابتدا ترحم هایش شروع شود...
احساس می کردم با دلسوزی نگاهم می کند و این مرا به مرز جنون می رساند..
بدم می آمد از این زندگی...
از این دنیای لعنتی که هیچ وقت به کامم نبود...
بارانا جلو دوید و با التماس گفت:
- کسری جان... چرا با خودت این طوری می کنی... عزیزم من که چیزی نگفتم...
این دختر بارانا نبود...
عوض شده بود و من این تغییر را نمی خواستم...
ترحم را در چشمانش به وضوح می دیدم...
romangram.com | @romangram_com