#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_135
دختری با چشمانی آبی و فوق العاده زیبا و مهربان که می توانست سال ها به راحتی در این دنیا زندگی کند...
اما این دنیا با بی رحمی او را از ما گرفت..
حاضر بودم غیر پاهایم چیزهای دیگری هم از دست می دادم، اما ساره زنده بود...
تحمل این درد برای من خیلی سخت بود...
در جایم نشستم...
و خود را به لبه ی تخت کشیدم...
ویلچرم کنار تخت بود...
خود را به زحمت روی ویلچر کشیدم...
حداقل کاری بود که در این چند وقت توانسته بودم انجام بدهم...
بار دیگر نگاهم به بارانا افتاد...
اگر دیوانگی هایش نبود الان من هنوز در اتاق خودم بودم...
چه قدر تلاش کردم... اما نشد...
این دختر با کار آخرش مرا غافلگیر کرد...
اگر او را هم از دست می دادم، دیگر دیوانه شدنم حتمی بود...
نفسم به نفس هایش بند بود...
رسیدن به او آرزوی بیست و چهار ساله ام بود...
زبان بر لب های خشکیده ام کشیدم...
از اتاق خارج شدم...
به سمت آشپزخانه رفتم...
عطش داشتم...
مقابل سینک ظرفشویی ایستادم...
چشم چرخاندم...
لیوان های آب در جایی دور از دسترسم بود...
کلافه پوفی کردم و به سمت کابینت های پایین چرخیدم...
در تک تکشان را باز کردم...
یکی پر از ظروف حبوبات بود...
دیگری پر از بشقاب و سبد و آبکش...
romangram.com | @romangram_com