#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_134
-تو رو خدا یکی کمک کنه ... من این جا گیر افتادم ...
اما هر چه تلاش کردم ،صدایی از گلویم خارج نمی شد...
نفسم بند می آمد، وقتی این طور تلاش می کردم و صدایم به گوش کسی نمی رسید...
چشمان ساره باز شد و با صدایی خش دار گفت:
-تو لیاقت این زندگی رو نداری...
تکانی شدید خوردم و از خواب پریدم...
تنم خیس عرق بود و نفس هایم تند شده بود...
نگاه چرخاندم...
کجا بودم؟...
باز هم کابوس...
مدت ها بود که خواب راحت و آرامی نداشتم...
درست نزدیک به یک سال بود که روح و روانم زیر بار این فشارها خمود و افسرده شده بود...
بارانا کنارم خواب بود...
نفسی به آسودگی کشیدم و بیشتر نزدیکش شدم...
عطر تنش هنوز در مشامم بود...
شیرین و دلپذیر...
دیشب برای همیشه صاحب روح و جسم این فرشته ی زمینی شدم...
دلم می خواست روی تک تک اعضای صورتش بوسه بزنم...
اما ترسیدم بیدار شود...
دلم تنهایی می خواست...
دوست داشتم دوباره به اتاق خودم پناه ببرم و به حال زار خودم اشک بریزم...
دیدن چهره ی خونین ساره هرشب و هر شب رمقی برایم نگذاشته بود...
کاش ساره زنده بود...
در این چند ماه خیلی ها آمدند و رفتند ...
خیلی ها با من حرف زدند ...
اما هیچ کس نتوانست بار سنگینی که بر دوشم گذاشته شده بود را بردارد...
من باعث مرگ ساره شده بودم...
romangram.com | @romangram_com