#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_133
و همین جاذبه روز به روز مرا وابسته تر می کرد...
نیما دوست پسر جدید بهناز بود و فوق العاده پولدار...
مثل ریگ برایش پول خرج می کرد و همیشه به دنبال او بود...
گاهی اوقات بی اختیار او را با کسری مقایسه می کردم..
کسری شب و روز نداشت...
درسش رو به اتمام و مشغول آماده کردن پایان نامه اش بود ...
از طرفی در پروژه بزرگ شرکت سمت مهمی گرفته بود و همین مسئولیتش را چند برابر می کرد...
می دانستم می خواهد بعد از کنکور مرا غافلگیر کند...
قرار بود نامزد کنیم تا جواب های کنکور بیاید و تکلیف درس و دانشگاهم مشخص شود و بعد قرار ازدواج بگذاریم...
اما نمی دانستم روز غافلگیریم ، مصادف با از دست دادن همه چیزم بود...
****************
فصل دوم: کسری
احساس خفگی می کردم...
انگار که در جایی گیر افتاده بودم ....
پاهایم یارای حرکت نداشت...
فضای اطرافم تازه قابل مشاهده شده بود...
با صدای ناله به سمت عقب برگشتم...
ساره بود، غرق در خون...
کنار دستش بارانا راحت خوابیده بود...
داشتم دیوانه می شدم...
کجا بودم؟...
خواستم کمی خود را جا به جا کنم...
نمی شد...
پاهایم گیر کرده بودند...
داخل اتومبیل بودیم...
از جلوی آن دود بلند می شد...
خدایا چه باید می کردم... دلم می خواست داد بزنم:
romangram.com | @romangram_com