#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_132
هیجان زده پرسیدم:
-جدی می گی؟
-آره یه مهمونی توپه... بذار روزش معلوم بشه بهت خبر می دم...
با تشویش گفتم:
-می گی کسری رو چی کار کنم؟
-ای بابا نمی خواد به کسری بگی... اصلا بگو تولد یکی از بچه هاست... مامانت که حرفی نداره...
-نه... اما اگه بعدا متوجه شن خیلی بد میشه...
کلافه نفسم را بیرون دادم و گفتم:
- باور می کنی انقدر خوندیم مغزم فسیل شده... نمی دونم کسری رو چی کار کنم؟
-بذار به موقعش فکر اونم می کنیم...فقط ساره رو راضی کن باهامون بیاد...
-راست می گی... این جوری خیلی بهتره..
ماه ها بود که برای کنکور درس می خواندم...
بهناز را هم مجبور به همراهی کرده بودم...
اما او بیشتر برای فرار از خانه همراهیم می کرد..
درس های سخت را کلاس نوشته بودیم...
دلم می خواست دکتر شوم...
از بچگی جزو آرزوهایم بود...
اما بهناز پی گردش و تفریح بود...
خانواده ای بی بند و بار و باری به هر جهت داشت...
گاهی اوقات به راحت بودن هایش غبطه می خوردم...
ساره از دوستی ما مطلع بود اما خودش را از بهناز دور نگه می داشت...
چند باری با هم سر این مسئله دعوا کرده و چند روزی قهر می شدیم...
و همین باعث می شد کمی از او فاصله بگیرم...
او یک کلاس پایین تر از من بود و در مدرسه با دوستان خودش می گشت...
در این مدت هم آن قدر برای کنکور وقت می گذاشتم که ناخودآگاه از هم دور شده بودیم...
اما می دانستم با دوستی من و بهناز مخالف است...
اما من بی اراده کشش عجیبی به او داشتم ...
romangram.com | @romangram_com