#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_131
من طاقت گرمای آن چشم ها را نداشتم...
لب زدم:
-اون جوری نگام نکن...
صورتش پر از خنده شد:
-چه جوری؟
-تموم شب با این نگات، دل منو به آتیش کشوندی... دیگه تحملشو ندارم...
لب هایش را که بر پیشانیم گذاشت، گفتم:
- دیگه تموم شد روزای تلخ مون...
روی تخت دراز کشید و مرا به آغوشش کشاند...
دکمه های پیراهن دامادی اش را یکی یکی باز کردم و گفتم:
- تو گرمت نیست...
با شیطنت پرسید:
-چی کار می خوای بکنی؟
بوسه ای بر سینه ی برهنه اش نواختم و گفتم:
- فضولی نکن...
"بدجنسی " زیر لب گفت و چشمانش را بست...
سرم را روی سینه اش گذاشتم تا با یک دنیا آرزوهای زیبا که حالا به نظر برایم دست یافتنی تر بودند ، شب را در کنار او به صبح برسانم..."
(ديگه دل تو دلم نيست براى با تو بودن
تو رو دوست دارم تویی عشق من)
***************
کتاب را محکم بستم و روی میز کوبیدم و گفتم:
- اَه دیگه خسته شدم... این کنکورم معضلی شده ها...
بهناز کف دستش را بالا برد و به نشانه ی این که بر آن بکوبم گفت:
- بزن قدش منم باهات موافقم...
محکم کف دست هایمان را بر هم کوبیدیم و گفتم:
-عصبیم کرده به خدا...
–بسپار به من بذار این هفته هم تموم بشه برات یه برنامه هایی دارم...
romangram.com | @romangram_com