#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_130


(تو که هستی کنارم دیگه چیزی نمیخوام

تويى اوج همه ديوونگي هام)

سرش را نزدیک سر شانه ی برهنه ام آورد و بوی تنم را به مشامم کشید و گفت:

-می دونی تو مثل یه تیکه از بهشت می مونی... وقتی تو رو دارم دیگه غصه نمی خورم ،اگه یه روزی پام به جهنم برسه...

بوسه ای نرم روی سرشانه ام زد و به سمت گردنم رفت..

با هر بوسه، لذتی سکر آور در جای جای تنم حس می کردم...

-می دونستی بوی تنت مستم می کنه؟

(من اين احساس خوبو به تو مديونم عشقم

دلامون تا ابد ميمونه با هم)

سکوت کرده بودم و از تک به تک سخنانش لذت می بردم...

بالاخره به دستش آورده بودم...

باور کردنش واقعا سخت بود...

اما حالا من و کسری کنار هم بودیم...

زیر نور مهتابی که از پنجره به داخل اتاق می تابید...

مرا به سمت خود کشید...

دست هایش گرم بود و پر حرارت...

نفسم بند رفت...

کنارش روی تخت نشستم و سرم را روی سینه اش جای دادم...

زمزمه کرد:

-بارانا؟

-جونم...

–هیچ وقت پشیمون نشو... باشه؟

(تو که هستی کنارم دیگه چیزی نمیخوام

تويى اوج همه ديوونگي هام)

چه حرف ها می زد...

گذشتن از کسری حکم مرگ را برایم داشت..

سرم را بلند کردم و به نگاه سوزاننده اش دوختم...

romangram.com | @romangram_com